رمان برزخ زندگي|مريم ميرشفيعي
رمان برزخ زندگي|مريم ميرشفيعي

برزخ زندگي|مريم ميرشفيعي|مقدمه

برزخ زندگي

خلاصه:دختري عجيب...متفاوت...

 

 

كسي كه علاقه بي نظيري به خانواده اش و درس و اينده و مدرسه اش داره .دختري كه از سن 18 سالگي براي اينده اش نقشه هاي زيادي كشيده...

نويسنده:اميدوارم رمان جالبي باشه و از خوندنش لذت ببريد.قول ميدم كه مثل رمان قبلي مزخرفم "با نگاهت مي نوازم"نباشه...لطفا كمكم كنيد تا بتونم رمان خوبي به شما اراعه بدم.با تشكر.مريم ميرشفيعي

ژانر:عاشقانه-اجتماعي

مقدمه:

گفتي چه خبر؟ از تو چه پنهان خبري نيست

در زندگي ام، غير زمستان خبري نيست

 

در زندگي ام، بعد تو و خاطره هايت

غير از غم و اندوه فراوان خبري نيست

 

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست

از بارش بي وقفه ي باران خبري نيست

 

اي كاش كسي بود كه مي گفت به يوسف

در مصر به جز حسرت كنعان خبري نيست

 

از روز به هم ريختن رابطه ي ما

از خاله زنك بازي تهران خبري نيست!

 

گفتند كه پشت سرمان حرف زياد است

از معرفت قوم مسلمان خبري نيست!

 

در آتش نمرود تو مي سوزم و افسوس

از معجزه ي باغ و گلستان خبري نيست!

 

در فال غريبانه ي خود گشتم و ديدم

جز خط سياهي ته فنجان خبري نيست

 

گفتي چه خبر؟

گفتم و هرگز نشنيدي

جز دوري ات اي عشق، به قرآن خبري نيست...

اميد صباغ نو

 

 

"در كافه قلم دنيالم كنيد"http://forum.cafeghalam.com/members/3201.html?tab=visitor_mesغير مجاز مي باشدing#visitor_mesغير مجاز مي باشدing

 

بازدید : | ۲۴ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ادامه مطلب ...





رمان برزخ زندگي|مريم ميرشفيعي|پست اول

"برزخ زندگي"

 

-خاله؟

-جونم؟

-بلند شو بازي كنيم.

-ساينا كار دارم.اذيت نكن.

-عه تو كه هر روز كار داري!

-پس اون بدبخت كيه كه هر روز كچلش مي كني؟

-اومم خب نگين جونم.

-چي ميكشه خاله ي بيچارت؟حالا مي خواي چه بازي كني؟

-يه چيز بگم .

-بگو

-برف اومده بعد مامان نميزاره برم بيرون بعد هر چي بهش مي گم مادر من من مواضب خودم هستم نميذارم كه سرما بخورم گوش نميده ! بعد بهش مي گم يه كم برف بازي مي كنم بعد برميگردم مي گه نه!ميگم خب چيكار كنم؟ميگه اگه خالت باهات بياد مي توني بري بازي كني بعد...

رفتم سمت پنجره و پرده رو كشيدم . واو چه روپوش سفيد خوشگلي به تن كرده . نور برف ان چنان زياد بود كه چشمام درد گرفت و برگشتم سمت ساينا.هنوز داره حرف مي زنه!از مامانش به ارث برده ماشاا...خسته هم نميشه .

-ساينا باشه باهات ميام ولي يه شرط داره!

-چه شرطي؟

-هر چي مي گم گوش كني مثل يه بچه ي خوب!

لباش و غنچه كرد و گفت:

-با اين كه مجبورم به حرفت گوش بدم چشم!

سريع دستگيره در رو پايين كشيده و فرار كرد.

داد زدم و گفتم:
-وايسا اگه نگرفتمت!

با همون دويي كه توي المپياد اول شده بودم دويدم و از پله ها پايين رفتم.مثل يه بچه ي خوب نشسته بود روي ميز نهار خوري.حيف كه مامانش اينجاس .

نسيم كيك شكلاتي رو روي ميز گذاشت و رفت سمت يخچال.لامصب كيكاش خيلي دل ابيه!يكم ناخونك زدم و روبروي ساينا نشستم.

-سلام نسيم خانوم.

برگشت سمتم و ليوان شير و كيك شكلاتي رو جلوي ساينا گذاشت.

-سلام خوبي؟

اوهوع چه خانوم با ادبي ... چه با فرهنگ هستن اين خانوم

-مرسي به خوبيت.كي اومديد؟مامان و بابا كجان؟اقا سوين كجاست؟

برگشت سمتم عه اخجون سه تا كيك شكلاتي درست كرده بود.با دو ليوان شير.يك ليوان و كيك گذاشت جلوي من و بقيش هم گذاشت روي اونور ميز.

-مامان كه ارايشگاهه . بابا هم كه شركت . سوين هم كه سركار. ديگه خودت ميدوني كه چرا الكي سوال مي كني؟
-برف اومده گفتم شايد نرفته باشن!

 

 

نقد در كافه قلم در صفحه پروفايلم

 

بازدید : | ۲۴ دى ۱۳۹۵ | نظرات (0) | ادامه مطلب ...





موضوعات وب

موضوعي ثبت نشده است

۱ |

عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان